|
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را می بویدند روزگار غریبی است نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ و سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی است نازنین آن که بر در می کوبد شبا هنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود روزگار غریبی است نازنین و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی است نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
روزگار غریبی است نازنین احمد شاملو
گاهی کلمه ها
آنقدر ناتوان می شوند که سکوت می کنند...... اما... همیشه چشم ها آنقدر توانا هستند که هرگز سکوت نمی کنند... آواز باران تو را به فردا فرا می خواند و به فردا برسی تو به فردا می نگری آواز زندگی را بخوان آواز بودن آواز زندگی راز جاودانگی را آواز باران را بخوان با عشق: باران اینچنین دل مرا بردی...
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن است زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهن کوچکشان خطور نکرده است
درون كوچه ي قلبم چه غمگينانه ميپيچد
به سمت و سوی صدایی که هی دراز نمی شد که کوک سینه تو یک دقیقه... باز نمی شد که سینه های تو این ماجرا ادامه ندارد که ماجرای تو چرخید و شکل... باز نمی شد بچرخ... عقربه ها روی... شصت و هفت نشستند: «برای این که بمانم غزل بساز...» نمی شد سر دراز دلم هیچ مثل قصه نشد نه... که مثل لکنت مجهول اشک و ناز نمی شد چقدر عشق ظریف است مثل خشت نگاهت میان خلوت سرباز شاه-باز نمی شد شکست دست دلم روی گونه هات و لبت را که طعم سرخ ترین استکان تازه نمی شد تمام شعر خیانت شد از تمامت راوی که پرده های تنش ماجرای راز نمی شد لب درازترین استکان صحنه ترک خورد و خم شدی که... خودش را شکست و باز...
چقدر حرف می زنم
مرا به تيرگی ها بسپار به آلودگی ها مرا به خاطره ها بسپار به کوچه ها انگار هميشه در اين باغ صدای کلاغ می آيد کبوتران را آن به که در آشيانه بميرند... مرا به تيرگی ها بسپار به آلودگی ها به خاطره ها به کوچه ها
ابرها مجنون را تماشا می كردند
دستهايم بي حس و نگاهم نگران مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس اين قلم؛ اين کاغذ؛ اين همه مورد خوب!!! راستش مي داني طاقت کاغذ من طاق شده ... پيکر نازک تنها قلمم؛ زير آوار غم و درد ببين خرد شده! مي تواني تو بيا سر اين قصه بگير و بنويس... مي تواني تو از اين وحشي طوفان بنويس! من دگر خسته شدم ... راست گفتند مي شود زيبا ديد؛ مي شود آبي ماند! اما ... تو بگو؛ گل پرپر شده را زيباييست؟! رنگ مرگي آبيست؟؟ مي تواني تو بيا؛ اين قلم؛ اين کاغذ بنشين گوشه دنجي و از اين شب بنويس بنويس از کمر بيد شکسته؛ و يه پنجره ي ساکت و بسته! از من! آنکه اينگونه به اميد سبب ساز نشسته هر چه مي خواهي از اين صحنه به تصوير بکش .. جراتش را داري که ببيني قلمت مي شکند؟ کاغذ مي سوزد؟ من دگر خسته شدم. مي تواني تو بيا اين قلم؛ اين کاغذ؛ اين همه مورد خوب من دگر خسته ام از اين تب و تاب تو بيا و بنويس ............ اما ............ ........ انگار ........ آزاد آزادم ببين چون عشق درگير من است ديگر گذشت آن دوره كه تقدير زنجير من است امروز تصوير من است با عشق تو بر باد رفت آن آبروي مختصر اندوه بارانم ببين چون عشق تقدير من است
وقتي كبوترم شروع به معاشرت با كلاغها کرد پرهايش سفيد ماند، ولي قلبش سياه شد او مرا ترک کرد ولی حالا برگشته و پشیمونه اما نمیدونه دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبته. به آن کبوتری که دوستش داشتم و خیال می کردم دوستم دارد اما مرا به خاطر ؟؟؟ ترک کرد... چرا بعضی ها ایقدر بی رحم و بی وفایند ...
merry christmas کریسمس رو دوست دارم برای همه رنگها، جزییات زیاد و درخت کریسمسش. مثل بچه ای هیجان زده میشم از تزیین درخت کریسمس، هرقدر هم که خنده دار به نظر برسه. دوست دارم که سر صبر فکر کنم برای هدیه هایی که میخوام بگیرم، کادو کنم اونها رو و بچینمشون زیر درخت. وقتی هدیه های زیر درختو میبینم حس میکنم که تک تک آدمهایی که هدیه شون زیر درخته کنار درخت پیش من نشستند. گرم میشم از حس بودنشون. هیچ چیزی رو به اندازه هدیه دادن و هدیه گرفتن دوست ندارم.وقتی هدیه میگیری یعنی برای کسی مهمی و دوستت دارن... امیدوارم پاپانوئل توجورابهای خستگیمون امید رو هدیه بیاره با آرزوی سالی توام با صلح و برکت و آسایش برای همه مردم دنیا سال نو میلادی مبارک ادموند
امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم دلم به حال تنهاییم سوخت در کنار پنجره رویای دوست داشتنت را به دست اشکهایم می سپارم تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم نه به آن مفتی که تو خریدی به بهای سالهای باقی مانده از آینده...
پاییز را دوست دارم نه خاطر زیباییش که زیباست نه به خاطر تنهاییش که تنهاست فقط به خاطر عدم احتیاج و اعتنایش به بهار... باز هم در تنهایی به قاب عکس نگاه می کنم به تنهایی خود به پاییز سرد وبی روح
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه هر روز کم کم می خورم بی گناهی بودم و دارم زدند خون من فرهاد مجنون می چکد اینهمه خنجر دل کس خون نشد هیچ کسی اشکی برای ما نریخت
یادمان باشد همی دل به هوایی نکنیم
براي زيستن دو قلب لازم است گر همین است خطایم که تو را دارم دوست
بعد از این بیشتر از پیش خطا خواهم کرد بر صلیب بی کسی ها چون مسیحا مانده ام
او به خاطر بشریت و گناهانشان مصلوب شد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مسیح خسته اسماعیل خویی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد کافکا
از اول سطر حروف نامت را یک به یک تقدیس می کنم .و پلک برهم می نهم تا در بینهایت محض تو همراهم شوی .دوستت دارم؛ فراوان تر از سابق و برای سرودنت هنوز توان دارم شاخه گلی کافیست تا مرا لبریز تو گرداند .و یا لحظه ای از دست رفته که بودنت را به شماره نشیند .در شطحیات کودکانهام تنها از توست که به نام می نویسم .آرزوهای کوچکم بسیار است و حوصلهی ثانیهها اندک . به حرمت این آخرین دقایق حضور آسمان در زمین کوتاهی ام را ببخش
چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی وقتی هم که آخر سر می فهمی اش دیگر خیلی دیر شده و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست چارلز بوکفسکی به لب های تو می سازم کلامی نبودنت را درد می کشم میدانم که نمیدانی
|
ABOUT ![]()
سلام همدردان عزیزم MENU
Home
|